مرگ در پايان دموكراسي
نويسنده : محمد حسن حامدي
مي گويند كاوه گلستان خبرنگار BBC بوده است ، همان شبكه انگليسي كه همگام با سربازان هموطنش در صف مقدم حوادث اخير عراق ، اخبار و تبليغات جنگ را پوشش مي دهد . صدا و سيما مرگ يكي از خبرنگاران ايراني را در شب حادثه تكذيب مي كند اما كمي بعد كشته شدن يك عكاس و خبرنگار را متذكر مي شود . ديگر رسانه ها نيز ناگريز از اقتدار يك هنرمند تمام عيار او را به ستايش مي نشينند و مرگ هنرمندانه اش را با حسرت سوگواري مي كنند . اما همچنان حضور وي را در كسوت خبرنگار يك شبكه بيگانه درز مي گيرند . گويي دست و دل ها را ترديدي مبهم مي لرزاند .
كاوه گلستان را به حقيقت نه در لحظه هاي آخر كه در سال هاي دوري مي بايست محك زد و شايسته تر آن است تا شناسنامه وي را در بيش از سه دهه پر حادثه ورق زد . در آن دوره هايي كه دمل چركين فساد در زير پوست شهرها و در رخوت جامعه اي مرده و فقير رشد مي كرد و كمتر كسي همچون كاوه گلستان دغدغه ترميم اين ابتذال را يا نگاهي جامعه نگارانه داشت .
آن روزهايي كه مردم ايران به اميد آزادي و استقلال در خيابان هاي شهر در مقابل ارتش رژيم پهلوي مشت هاي خود را گره ميكردند ، اين گلستان بود كه همچون ديگران اميدوارانه به ثبت حوادث ميپرداخت و همين اميد به آينده بهتر و برتر بود كه او را در بهمن ماه ۵۷ در لحظه ورود رهبر انقلاب به پاي پلكان هواپيما كشانيد .
جنگ ظالمانه عراق را چگونه مي شد فراموش كرد در حالي كه دشمن « ايران » را به تهديد نشسته بود . كاوه گلستان در اين روزها چه در صف اول و چه در حاشيه اين جنگ نابرابر و تحميل شده ، همواره با نگاهي انساني حوادث را پي مي گرفت .
هنگامي كه مردم ايران در يكي از اوج هاي خود به انتظار اصلاحات در نظام سياسي و اجتماعي خود را به پاي صندوق هاي رأي رفتند ، باز اين تصاوير گلستان بود كه شرح اين انتظار را به زيبايي باز نمود مي كرد .
در ۱۸ تير سال ۷۸ كه حركت هاي دانشجويي از حد حرف و حديث خارج و البته با سياستي كه از پيش رقم خورده بود به واكنش هاي خياباني كشيده شد ، شرح اين سركوب را اندوه گنانه در عكس هاي اين راوي دلسوخته مي توانيم جستجو كنيم .
دفتر كاوه گلستان را هر چه ورق مي زنيم جز روايت اميدواري هاي مردم ايران نمي بينيم . گويي در تمام لحظات زندگي غريب او ولع سيري ناپذيري نسبت به ظهور حقيقي واژه هايي نظير آزادي ، برابري و يك كلام دموكراسي وجود داشت . دغدغههايي براي احياي يك آرمانشهر انساني . و گمان مي كنم هنگامي كه وي خسته از پيگيري اين شعارهاي واهي مرگ انسان ها را به بهانه برقراري دموكراسي كه البته مجري آن بيگانگان غير وطني هستند - به به نظاره نشست ، خود را در پايان يك زندگي آرماني ديد و خداوند نيز در اين لحظه او را در مسلخ قربانيان عزيز خود پذيرا شد .
مجله تنديس - شماره چهار - ۲۶ فروردين ۱۳۸۲


