نويسنده : حسن موریزی نژاد
هنرمندان معاصر ايران
احمد عالي در تبريز، خيابان حافظ، در محله خيابان «سرِ راه محله مارالان»، و در خانهاي با معماري قديمي متولد شد. خانهاي نسبتاً بزرگ، كه اندروني و بيروني داشت و حياطي پر درخت. پدربزرگ ناتني كه در واقع عموي پدر بود، مرد خانواده و سرپرست و ولي سه بازمانده از پدر (اين سرپرست در ۱۰ سالگي احمد فوت ميكند)، مردي اهل كتاب، كه مطالعات فقهي داشت و مورد اعتماد و احترام مردم بود. آمد و رفت هميشگي مردم، صميميت و احترامي كه جاري بود، بخصوص تابستانها كه در غروب، حياط بيروني آبپاشي ميشد، و تخت چوبي كنار باغچه با گلدانهاي شمعداني دور حوض و گلكاريهاي منظم و آرايششده، محل پذيرايي و حضور آشكار ميهمانان بود؛ براي احمد خاطرات خوابگونه از آن سالها است.
خانه دوران كودكي، در محلهاي قديمي و برِ خيابان جديدالاحداث (حافظ) كه منتهي ميشد به باغشمال، قرار داشت. صد متر پايينتر، فضاي وسيع و باز باغشمال يا باغ شازده كه حالا اثري از درخت و آبنما در آن نيست، محل بازي و سرگرمي بچهها بود، كه از آنجا ميشد آسمان بيكران و افقهاي دوردست شهر را ديد، و رودخانه غالباً خشك را، كه با بارش باران جاري ميشد و در آخر به زمينهاي صاف ميرسيد و بركههاي وسيع و متعددي را شكل ميداد. غروبها كه رفتهرفته زمين به تيرگي ميرفت، و آسمانِ هنوز روشن، گاه ارغواني، سرخ يا نارنجي ميشد، همراه با پارههاي پراكنده ابر، و انعكاس نور در بركهها، منظره بسيار بديعي را پديد ميآورد. گاهي نيز پرواز دستهجمعي و هفتي يا هشتي شكل مرغابيها، زيبايي چنين منظره شگفتي را به كمال ميرساند.
«از بازيهاي كودكانه خاطرات بسيار زيادي دارم. در تعطيلات تابستاني مدارس، دايي بزرگم با سه پسر و سه دختر از تهران به تبريز ميآمدند و دو پسرِ دايي كوچكم كه در خانه پدربزرگ مادريم زندگي ميكردند با برادر و خواهرم ميشديم يازده نفر. برادرم كه پنج سال بزرگتر از من است و بزرگتر از باقي بچهها، بازيگردان بازيهاي گروهي ما بود. هميشه هم كارهايي كه بچههاي ديگر كمتر حاضر به انجام آن بودند، به عهده من گذاشته ميشد: مثل پريدن از ديوار باغ و چيدن مخفيانه ميوه، و يا پرتاب و انفجار بمبها و نارنجكهايي كه ميساختيم و در بازي «نبرد روسيه و آلمان» استفاده ميشد. اين عمليات و بازيها در خانه پدربزرگ مادريم كه بزرگتر از خانه ما بود انجام ميگرفت.»
«از ديگر سرگرميهاي دوره كودكي برش تخته سهلايي با ارهمويي و ساختن اشيايي مثل ميز، صندلي، خانه و... به اتفاق برادر بزرگترم است كه معمولاً هم مورد حمايت فاميل بود و از ما ميخريدند. گاهي هم برادرم، بچهها را دور خودش جمع ميكرد و با ما تئاتر تمرين ميكرد. بعد از فروش بليط به فاميل، در خانه براي آنها تئاتر اجرا ميكرديم.»
حضور پدر در زندگي احمد بسيار كوتاه است. چهار يا پنج ساله بود كه او را از دست داد. در عوض مادر همه وجودش را به پاي بچههايش ريخت.«مادرم زني بسيار منظم، دقيق و انساني بسيار راستكردار، سختكوش و مهربان است. هميشه با دقت اعمال و رفتار ما را مراقبت ميكرد. با ما زياد حرف ميزد و يا نصيحت ميكرد. يادم هست به خواهر بزرگترم، انواع كارهايي را كه در آيندهاش مفيد خواهد بود، ياد ميداد. از جمله خياطي و ريزهكاريهاي آن و خيلي چيزهاي ديگر را. و اصرار داشت كه هركدام را با دقت و توجه كافي ياد بگيرد و به همان ترتيب هم انجام دهد. من هم پابهپاي خواهرم دستورات و سرمشق مادرم را با اشتياق انجام ميدادم.
تمايلم بيشتر به كارهاي ظريف و پركار بود. هنوز تعدادي از آن آموختهها را در مواقع لزوم به كار ميگيرم و براي انجام هر كدام از اين كارها به همان نظم و ترتيب سيستماتيكي كه مادرم ياد داده بود عمل ميكنم.»(۱)
دوران ابتدايي را در دبستان كمال سپري كرد. نظم و دقت او در درس، و در سالهاي آخر دبستان؛ مهارت او در نقاشي و كارهاي دستي، ويژگيهاي بارزش، سبب توجه اوليا مدرسه به او شد. «در دبستان از روي عكس خيلي خوب كپي ميكردم. بچههاي ديگر هم ميخواستند تا چيزي برايشان بكشم. معلمي داشتيم كه براي آموزش هنر، كتابچهاي تهيه، و چند تا از طرحهاي من را هم به اسم خودش در آن چاپ كرد. و اين موجب غرور و خوشحالي بسيار من شده بود.»
سالهاي دبيرستان، آغاز آشنايي و كار با رنگ و روغن است. «در خيابان اصلي تبريز (پهلوي سابق) نقاشي به اسم «باجالاني» مغازه داشت كه اغلب كپيهايي براي فروش ميكشيد. مدرسه كه تعطيل ميشد، فاصله نسبتاً زياد آنجا تا مغازه را با دو طي كرده، و از پشت ويترين نقاشيهاي او را تماشا ميكردم. هميشه هم اولين توجهم اين بود كه آيا كار تازهاي كشيده شده يا خير. كمتر اتفاق ميافتاد كه به داخل بروم، ولي هركاري را كه بهنظرم زيبا بود، خيلي با دقت نگاه كرده و به ذهن ميسپردم، تا در خانه با يادآوري جزئياتاش آن را از حفظ بكشم. در تعطيلات تابستاني اين كار استمرار بيشتري پيدا ميكرد. به تدريج با نقاشان روس آشنا شده و كار آنها الگويم قرار گرفت.»
اوقات فراغت در سالهاي دبيرستان بيشتر به نقاشي گذشت اما ذهن خلاق او تنها به نقاشي بسنده نميكرد، و هرچيزي كه علاقهاش را برميانگيخت ميتوانست او را مدتها به خود مشغول كند. دستساختههايش به تدريج به اشيايي ماهرانه تبديل شدند. كمكم با نقاشان تبريز بيشتر آشنا شد.
ابتدا ««علياكبر ياسمي» كه شاگرد كمالالملك بود، و بعد نقاشي ديگر به نام «واهراميان» كه در يكي از آكادميهاي شوروي (سابق) تحصيل كرده بود و هر دو در تبريز فعال بودند، اما هنوز كلاسهاي آزاد و عمومي نقاشي رايج نشده، و چند سالي مانده بود، تا هنرستان ميرك در تبريز به راه بيفتد. سوم را كه تمام كرد، مصمم به ادامه تحصيل در رشته نقاشي است. به تهران آمده (۱۳۲۹) و در هنرستان تجسمي پسران ثبتنام كرد. برادرش پيش از اين براي تحصيل در دانشسراي عالي به تهران آمده، و جايي را اجاره كرده بود. احمد پيش او ماند. تحصيل در هنرستان تجسمي را چند ماهي بيشتر ادامه نداد و ترجيح داد تا در كلاسهاي آزاد هنرستان كمالالملك ثبتنام كند. محمود اوليا، حسين شيخ، حالتي، حسين بهزاد، دكتر كيهاني و... از جمله اساتيد آنجا هستند. چهار سال تحصيل او ادامه يافت.
در اين زمان، تاكيد روي طراحي و صحت طرح بيشتر انتظار از هنرجويان بود، و دقت احمد عالي در اجرا، و تواناييهاي او، بسيار مورد تشويق اساتيد بهخصوص محمود اوليا قرار ميگرفت. «اوليا خيلي به من توجه و محبت داشت و گاهي به گرمي نصيحتم ميكرد و ميگفت: عالي آدم هرچه هنرمند باشد، بايد انسان خوبي هم باشد.» در كنار آموزش عملي، با نقاشي و نقاشان اروپا هم آشنا شد. «به كارهاي رامبرانت و ميله (Millet) خيلي علاقهمند بودم. بعد از مدتي هم با كارهاي نقاشان امپرسيونيست آشنا شدم.» كار نقاشان را بخوبي كپي ميكرد و فروش برخي از آنها، كمكي براي امرار معاش او شد.
هنرستان كه تمام شد، در تهران ماند و ناچار به كار پرداخت، و كارهاي مختلفي كرد. حدود يك سال در شركت نساجي به طراحي پارچه پرداخت (۱۳۳۷)، و چند سالي در آتليه تبليغاتي متعلق به «رسام عربزاده» به كار مشغول شد. «چون حوصله كارهاي ظريف را داشتم، اجراهاي بسيار دقيق را به من ميسپردند.
مثلاً در نبود لتراست، حروف فارسي و انگليسي را با دست طراحي، و با قلمهاشور اجرا ميكردم. بعد از مدتي با پسر عربزاده، مغازهاي را در لالهزار (پاساژ زانيچخواه در كوچه ممتاز) اجاره كرده، و كارگاه چاپ سيلك راه انداختيم. اين همكاري هم چندان نپاييد.»
عالي پيش از اين عكاسي را كشف كرده بود و زندگياش رفتهرفته با آن عجين شد. به گونهاي كه تمام ذهنيتاش را به خود مشغول كرد. اين كشف با تهيه يك دوربين «آلفاسيليت» كه فاقد تلهمتر و امكانات نورسنجي بود آغاز شد.(۱۳۳۷).
ابتدا لازم بود تا با مسايل فني و تكنيكي عكاسي آشنا شود. بعد از قدري آشنايي با دوربين، شروع به عكاسي كرد. بعد از ظهور و چاپ هر حلقه فيلم، درسهاي تازهاي از كار با دوربين را فراگرفت و عكس هم كه ميگرفت، با دقت و وسواسگونه بود. چند سال نقاشي و كارهاي گرافيكي، ديد او را به تركيببندي و مسايل تجسمي حساس كرده است. «آسان از هرچيزي عكاسي نميكردم. اگر موقعيت دلخواه و زاويه ديد مناسبي پيدا نميكردم، شاتر نميزدم. بارها اتفاق افتاد، ساعتها منتظر انسان و يا سايهاي بودم كه در جاي مناسب كادر قرار بگيرد تا كار را تمام كنم.»(۲)
براي ظهور فيلم و چاپ عكسهاي خود، ابتدا به عكاسان مغازهدار مراجعه ميكند. نتيجه اصلاً براي او رضايتبخش نيست. عكسها تيره يا روشن شده، و گاه بخشهايي از حاشيه آنها حذف ميشد. «در اين موقعيت بود كه با «محرمآقا» (فتو اونيورسال) آشنا شدم. سليقه و نظم ايشان در انجام كارهاي مختلف عكاسي با كيفيت خوب و اصولي مرا به طرف خود جلب كرد. با روي باز، كه هنوز هم دارند، فرصت اين را پيدا كردم تا در رفت و آمدهايم پيش ايشان، با عدهاي از عكاسان حرفهاي و آماتور آشنا شوم.
مغازهاش جايي بود براي گفتگو از مقوله عكاسي و محل ارتباط با خبرها و تازههاي عكاسي.«(۳)
به عنوان كارشناس طراح و گرافيست در «وزارت كار و امور اجتماعي» استخدام شد. بعد از مدتي نيز در بخش گرافيك و طراحي يك مجله به كار پرداخت. در آنجا از نزديك با تاريكخانه و امكانات آن آشنا، و به تدريج با شيوههاي اجرايي و محدوديتهاي مواد مورد استفاده پي برد. «عكاس آن مجله «مصطفي جواهري» بود، و با محصولات مصرفي رايج عكاسي و نمايندگيهاي معتبر آن محصولات آشنايي داشت. از طريق ايشان، من هم به آن نمايندگيها رفت و آمد پيدا كردم... در تاريكخانه مجله موصوف بود كه متوجه شدم داروي ظهور فيلم، بروشوري همراه دارد كه وضعيت ظهور فيلمهاي مختلف را با غلظتها و درجه حرارتهاي متفاوت توصيه ميكند. از اين توجه و كشف، سراغ ديگر وسايل كار و مصرفي عكاسي رفتم. ديدم هركدام براي استفاده درست مصرفكننده، دستورالعملي همراه دارد كه سازنده آن محصول توصيه كرده است.»
«ياد گرفتم در ارتباط با كار عكاسي، از دوربين گرفته تا مسايل فيزيكي و شيميايي كه در تاريكخانه اتفاق ميافتد، اگر طبق دستورات سازنده هركدام از محصولات درست عمل شود، نتيجه مطلوب و كيفيت عالي به دست خواهد آمد، كه به آن استاندارد ميگويند.»
با داير كردن تاريكخانه شخصي، تجربهها شكل جديتر و طولانيتري پيدا كرد. ترجمه بروشورها، جزوهها و منابع مربوط به عكاسي، او را به خوبي با معلومات تاريكخانهاي و نحوه ظهور فيلم و چاپ عكس در حد استاندارد آن آشنا ساخت. بدين ترتيب سه سالي را با پشتكار بسيار به عكاسي و نحوه عرضه آن پرداخت، براي اين منظور نيز سفرهاي زيادي رفت و عكسهاي فراواني گرفت.
تا اين زمان او طي چند سال تجربيات قابل قبولي در زمينه نقاشي انجام داده، و توانايي نسبتاً خوبي هم در آن حيطه كسب كرده است. مدتي هم به كارهاي گرافيكي مشغول شد.
حضور موفق و تواناييهاي او دامنه دوستاناش را وسيع كرد. «در تهران بود كه با گروهي از نقاشان جوان، «همسنوسالان خودم را ميگويم» آشنا شدم كه در جستجوي راه تازهاي در كارشان بودند، و ميخواستند در نقاشي و هنرهاي تجسمي تحولي را ايجاد كنند. اين آشنايي پسآمدي داشت خيلي مبارك كه به تشكيل گروههاي مختلف منجر شد. اين قضيه حدود سالهاي ۳۶ و ۳۷ اتفاق افتاد.»(۴)
قندريز را از قبل ميشناخت و از طريق او با جمع ديگري از نقاشان جوان و خوشفكر آشنا شده بود. «قندريز ]اغلب[ اوقات در جستجو و حل مسايل هنرهاي تجسمي بود و در فراغت از كار، بحث و گفتگو، ديدن نمايشگاهي و فيلمي. يادم ميآيد سعي ميكرديم شب اول فيلمهاي روي اكران را ببينيم و هفتهاي يك شب هم كانون فيلم را از قلم نميانداختيم. از مشتريهاي پروپا قرص شبهاي كانون فيلم، امير نادري بود، او هم عكاسي ميكرد و از اين طريق با وي آشنا بودم.» (۵)
از سالهاي نوجواني با غلامحسين ساعدي (گوهرمراد) آشنا شده بود. «با ساعدي هممحل بوديم و در كلاس سوم متوسطه همكلاس. من آمدم تهران، الان دقيق يادم نيست چه سالي بود، او را در لباس افسر وظيفه با ستارههاي براقش در تهران ديدم.»(۶) اين دوستيها كه فضاي فكري مناسبي براي او ميساختند، در كنار نگاه كنجكاو و كمالپسندي كه داشت، سطح انتظار او را بالا ميبرد. «در آن اوايلي كه من عكاسي را شروع كردم، هيچ حرف و سخني در مورد عكاسي زده نميشد و تصور عموم از عكاسي، فقط در حد عكسهاي پرتره آتليهاي با سبك و حدود يوسف كارش بود. من هم از روي كنجكاوي كتاب عكسهاي كارش را خريدم، ولي ديدم كه نه، اين تصاوير رديف انتظارات تصويري من نيست.... همه چيزش فقط متكي بر فن و نورپردازي بود. حتي كمپوزيسيونهايش را هم نميپسنديدم.
خيلي آكادميك و پشت ويتريني بود. بعد از طريق مجلات سالانه عكس كه وارد ايران ميشد، با عكاسان ديگر آشنا شدم. با آودون، ادوارد وستون، بيل برانت و بهخصوص «منري» و «موهوليناگي». اين عكاسها بودند كه نشانم دادند ميتوان با ابزار عكاسي متفاوت عمل كرد و جور ديگري عكس گرفت.«(۷)
داستان برگزاري اولين نمايشگاه انفرادي عكسهاي احمد عالي، و دوندگيهاي دهماههاي كه براي اين منظور صورت گرفت، جلوهاي از باور عمومي و متوليات فرهنگي و هنري نسبت به عكاسي بود (تالار فرهنگ ۱۳۴۲). «نوشته شدن جمله معروفِ به اهتمام اداره روابط بينالمللي و انتشارات اداره كل هنرهاي زيباي كشور» در پوستر نمايشگاه، بروشور، كارت دعوت و تشكيل شدن نمايشگاه از طريق تنها مرجع رسمي، اگر سرآغاز هم نبوده باشد، حتماً در جدي گرفتن نوعي عكس و عكاسي به عنوان هنري مستقل در كنار باقي رشتههاي هنرهاي تجسمي، موثر بوده است.»(۸)
«آثار نمايش داده شده، تعدادي عكس بود از انسانها، طبيعت و معماري شهرها؛ ميشود گفت با يك ديد توريستي، ولي با زاويه ديدها و تركيبهاي تازهتر و با شگردها و جلوههاي ويژه لابراتوار و تاريكخانهاي، سعي كرده بوديم بهترين كيفيت در حد استاندارد را در ارايه آنها بهدست بياورم. كارهاي اين نمايشگاه كه با معيارها و مقياسهاي متفاوتي ارايه شده بودند با استقبال روبرو شد.»(۹) «سعي من بر آن بود كه بگويم عكاسي نيز همانند ساير رشتههاي هنرهاي پلاستيك، براي بيان احساسات و تجسس و كاوش در واقعيتهاي عيني و تركيبات و فرمهاي مشهود و تلفيق آنها با واقعيت ذهني، با دامنه وسيع خود زبان گويايي است و به اين ترتيب در جامعه و به دوستان نقاشم، كه ضروري بود تا همگامي خود را به اثبات برسانم، به عنوان عكاس، اما «از نوع ديگر»، خود را معرفي كردم.»(۱۰)
اين اولين گام بود، و چنين قدمي نهتنها براي احمد عالي، بلكه براي تاريخ عكاسي ايران، تحولي تعيينكننده است. چنين تحولي نيز به عكاسي محدود نميشد، و در شاخههاي ديگر هنر، در نقاشي، گرافيك، تئاتر، سينما و ادبيات نيز تحولات مشابهي اتفاق افتاد. «اواخر دهه سي، همراه دوستانم دنبال تحول و نگرشهاي نو در هنرهاي تجسمي بوديم، نميدانم اوضاع و احوال آن زمان ايجاب ميكرد يا چيز ديگري، با اينكه تشكيلات منسجم و رسمي در كار نبود، اكثر هنرمندان اعم از شعرا، نويسندگان، نقاشها، بازيگران، كارگردانها و... يك جوري از حركتهاي همديگر خبر داشتند. انگار در صفهاي يك قافله نامريي در جهت يك هدف پيش ميرفتند. البته اوقات فراغت اين گروههاي مختلف در ديدارهاي حضوري سپري ميشد كه توأم بود با بحث و گفتگو. اين ديدارها در كافه فردوسي، كافه فيروز، كافه نادري، هتل مرمر، تهرانپالاس، ريويرا، و... صورت ميگرفت و ديگر تكرار نشد.»(۱۱)
تاسيس «انجمن هنرمندان هنرهاي پلاستيك» كه البته چندان نپاييد، و سپس تشكيل «تالار ايران» (بعداً با نام تالار قندريز) (۱۳۴۳) ـ كه احمد عالي نيز از جمله فعالان آنها بود ـ در چنين شرايطي شكل گرفتند. «من بهطور يقين ميتوانم اذعان كنم كه فعاليتهاي فرهنگي و هنري تالار ايران در تحكيم و پايداري هنرهاي تجسمي در مسير نوين آن بسيار موثر بود و حتي ميتوان گفت كه نقطه عطفي در تحول هنرهاي تجسمي به شمار ميرود.»(۱۱۲)
عالي سال بعد در يك نمايشگاه گروهي از عكس كه به همت مرتضي مميز و در سومين فعاليت نمايشگاهي تالار ايران صورت گرفت، شركت كرد (۱۳۴۳). و دومين نمايش انفرادي آثارش را نيز در همين تالار عرضه كرد (ارديبهشت ۱۳۴۴). وي در بروشور نمايشگاه و در توضيح عكسهاي خود ميگويد:
«من به دنبال فرمها و خطوط و تناسبهاي جديد هستم كه در ريتمهاي نامحدود طبيعت پراكنده هستند، و اگر اين تناسب را گاهي در پرتره يك انسان و گاهي در يك در قديمي و گاهي در پديدههاي زندگي پيدا ميكنم، هيچگونه جاي تعجب نخواهد بود. مهم اين است كه بهانهاي پيدا شود ـ كليدي كه بتوان درهاي بسته را باز كرد، و انديشه و احساس را بيرون كشيد ـ كوشش من صرفاً بخاطر همين است.... وقايع و اتفاقات كمتر توجه مرا جلب ميكنند، خيلي بهندرت اتفاق ميافتد كه من بخواهم داستان و واقعهاي را بيان كنم. يك مقدار از فعاليت من در عكاسي معطوف آثار مستند و آنچه دور و برم هست ميباشد، و در اين كارهايم هرگز نخواستهام مسئله را از نظر تحقيقي و تاريخي بررسي نموده و يا سندبرداري نمايم. بلكه زيبايي هنري و يك كمپوزيسيون پلاستيك و رابطه خطها و فرمها و با يك انتخاب خوب و بهجا اساس كارم را تشكيل ميدهد. چنين است كه عكاسي براي من كپي محض از طبيعت و واقعنمايي عيني نيست. من ميخواهم در طبيعت و واقعيتهاي آن تصرف نمايم.»
نگرش و طرز برخورد فرماليستي عالي در عكسهايش، ريشه در سابقه كار او در نقاشي، خودآگاهياش، و فضاي نوجويانهاي دارد كه در كنار آن قرار گرفته بود و مجموعاً سطح انتظار او را از عكس و عكاسي بسيار بالا بردند. بدينترتيب، عكس براي او نه به عنوان رسانهاي جهت توصيف و يا ثبت مستندي از يك واقعه يا منظره، بلكه به عنوان «اثري كه محتوا و پيام آن در درون فرمها و از رابطه ارگانيك ميان اجزا» پديد ميآيد، مطرح شد. چنين نتيجهاي نيز آسان به دست نيامد. «من در اول كار عكاسيام، ابتدا ضوابط و معيارهايي را كه ميشناختم از طريق نقاشي بود.
با اين دانش شروع كردم به عكاسي و به اين مسئله خيلي تاكيد داشتم كه در عكسهايم هرچيز و هر شي در جاي مطلوب و صحيحش قرار بگيرد، اين كار در عكسهايي كه از معماري سنتي و بافت شهري ميگرفتم، كاملاً رعايت ميشد. تقسيمبندي نور و سايه در آن عكسها يك توازن همآهنگ را بوجود ميآوردند. بارها اتفاق افتاد، زاويه مناسبي را پيدا كرده بودم كه در آن صحنه نسبت روشنيها و سايهها نامتعادل به نظرم ميرسيدند، و براي آنكه زاويه انتخابشده را از دست ندهم، منتظر ميماندم، تا سايه خودش را پهن كند يا اگر شانس ميآوردم، مثلاًً انساني در قسمت روشن كادرم قرار بگيرد. اساساً از شروع كار عكاسي، خود را ملزم كردم تا آنچه را در اطرافم ميگذرد، به صورت سفيديها، سياهيها يا نور و تاريكي ببينم و خاكستريهاي بين اين دو را هم پاساژهاي ارتباطشان و تركيب متعادل اين سطوح را از دريچهي دوربين، نه كم، نه زياد.»(۱۳)
سومين نمايش انفرادي عكسهاي عالي در گالري بورگز اتفاق افتاد (۱۳۴۶). وي در اين نمايشگاه چهرهها و احتمالاً عكسهايي از تنههاي برهنه «درختان» عرضه كرده است. «زماني كه من آن كارها را انجام ميدادم، در اوضاع و احوال آن روزگار يك نوع سمبوليزم يا كنايه و اشاره رايج بود ـ اين در شعر و ادبيات قاطعيت بيشتري داشت تا هنرهاي تصويري، آن كارهاي من، تصور ميكنم با اين زبان بيان شدهاند ـ سعي كرده بودم نفس ماديات و جنسيت آن «درختها» زير يك پوشش و ابهامي مستور بماند تا حرف خود را غيرمستقيم زده باشم، آنها را به صورت جامد با جنسيت سنگ نشان داده بودم. بعضي وقتها آن درختهاي انسانيشكل، دوتايي به هم پيچيده بودند، از فرمهاي پيچيده در دنياي سياهيها تصاويري بوجود آمده بود.»
«در آن عكسهاي تكصورتي كه شخصيتهاي شناختهشدهاي بودند، سعي كرده بودم نوع شناخت اجتماع از كاراكتر آنها را با برداشت خودم در پرتره نشان دهم. فصلي از عكاسيام را اين زمينه كار پر ميكند، به قصد اينكه من هم كاري كرده باشم در عكاسي پرتره، و دوم اينكه درآمدي داشته باشم.... كه در قسمت دوم قصدم ـ متأاسفانه موفق نشدم، بالطبع، ادامه جدي و مستمر قسمت اصلي هم در گرو موفقيت قسمت دوم بود و منجر به اين شد كه ادامه آن كار متوقف يا تعطيل گردد.»(۱۴)
تركيب موزاييكوار عكس فضاي جديدي بود كه احمد عالي به تدريج وارد عرصه آن شد، و سرآغاز آفرينش عكسهايي قرار گرفت، كه به پديده عكاسي، به عنوان ابزاري تجسمي براي القاي مفهوم، يا منظوري از طريق روابط دروني فرمها و نمادها تأكيد ميكرد. در اين صورت عكاس از روش سنتي عكاسي به صورت تكفريم فاصله گرفت و به استفاده از تركيبي از عكسها، كه به صورت موزاييكوار و يا رديف در كنار هم قرار ميگرفتند، پرداخت. در اين حالت اثرِ شكليافته، ديگر از پرسپكتيو ثابت و يا زمان و مكان معين تابعيت نميكند، بلكه به تركيبي از پرسپكتيوها، زمانها و مكانهاي متعدد تبديل شده است. وي جريان شكلگيري اين ايده را چنين شرح ميدهد. «در آن سالهاي اول كه مشغول عكاسي بودم دوربيني داشتم در فُرمات ۶×۶ فقط با لنز نرمال. در سفرهاي عكاسيام پيش آمده بود، جايي كه براي عكاسي انتخاب كرده بودم، تمامي آن صحنه در ويزور دوربين جا نگيرد. اين مسئله را با چند بار عكاسي كردن، از پايين، بالا و طرفين آن صحنه براي خودم حل كرده بودم. اين بيشتر در عكاسي معماري پيش آمده بود. دو تصوير از تختجمشيد با اين شيوه عكاسي در نمايشگاه اول گذاشتم كه بزرگان عكاسي آنروز گفتند، اين برخلاف اصول كلاسيك عكاسي است و غلط است. يك بار هم عكسي را در ابعاد بزرگ ميخواستم چاپ كنم.
حدود يك متر در يك متر. در نبود امكانات ظهور كاغذي به اين ابعاد، آمدم سي برگ كاغذ ۲۵×۲۰ سانتيمتر را پهلوي هم قرار دادم و چاپ كردم. ظهور آنها را در طشتك ۳۰×۲۴ سانتيمتر انجام دادم. اهميت اين كار را در اجراي استاندارد آن از نظر چاپ و ظهور تصور كرده بودم. موقع چسباندن آنها پهلوي هم متوجه شدم تعدادي از شمارههايي كه پشت قطعات گذاشته بودم پاك شدهاند. مثل يك «پازل» بالاخره توانستم قطعات را جور كنم، ضمن اين كار، فكرهاي مختلفي به ذهنم ميرسيد. انواع كارهاي اجرايي كه بتواند بيننده را به طرف خودش جلب كند، آرامآرام آن تصور قبلي كه شايد امتيازي بود، در جهت تواناييهاي مكانيكي و فني عكاسي، كمرنگ شد، و آخر سر به اين نتيجه رسيدم هيچ اشكالي نخواهد داشت چند تا از اين شمارهها را جابهجا كنم. اين كار «استارتي» بود در ذهنم براي ساختن مجموعه عكسهاي ديگر كه اسم اين كار و اين شيوه را گذاشته بودم موزاييك.»(۱۵)
وي در جايي ديگر پيرامون اين دسته از آثارش ميگويد: «در آن كارها چشم بيننده در امتداد خطوط و سطوح قطع شده در تصوير، ميتوانست با بيرون كادر ارتباط برقرار كند و نهايتاً برسد به واقعيت عيني آن موضوع. در ادامه اين نوع كار، رسيدم به اين كه اگر تصاوير، خلاصه شده و در خط نشان داده شوند، در ادامه و تداومشان، ذهن به بينهايت هدايت خواهد شد. در ظاهر اين كارها نوعي انتزاع ديده ميشود، شايد شبيه طراحي و گرافيك باشد.»
«وقتي كه چندتا از اين نوع عكسهاي را پهلوي هم قرار دادم، تداخل فرمها و خطوط، تصاوير جديدي بوجود آورد، ديدم اين هم ميتواند، كار ديگري در عكاسي باشد، كه پيگيرش شدم... در شكل ديگر و غيرمتعارف اين اصل هم تجربههايي كردهام و آن تداوم محتوي تصوير است در چهار وجه آن.
در تجربههاي كاري يك بار از كل به جز آمدم كه زياد كار سختي نبود، وقتي خواستم از جز به كل بروم، دخالت ذهنيت و تفكر را كمي دشوار كرد. لازم بود براي تصاويري فكر كنم، كه وقتي كنار هم قرار ميگيرند و در عين اينكه مجرد هستند، قابليت برقراري ارتباط ذهني را باهم داشته باشند. نتيجه اين تجربه عكسهايي بود به صورت موزاييك.»(۱۶)
عالي اين دسته از تجربههاي خود را ابتدا در گالري سيحون (۱۳۴۷) و سپس در كلوپ فرانسه (۱۳۴۹) به نمايش گذاشت. از جمله آثاري كه وي در اين سالها ارايه داد، ميتوان به مجموعه عكسهايي از پارك ملت اشاره كرد، كه برخلاف جهت اصلي خود، به صورت رديفي عمودي روي هم قرار گرفته، و فرمي ستونوار، شبيه به ستونهاي تختجمشيد پيدا ميكردند. آدمهايي نيز كه روي اين پلهها در حال آمد و شد بودند، در حال چرخش گرد اين ستون، به نظر ميرسيدند. شكل عمودي پلهها و فرم بديعي كه از همجواري آنها به دست آمد، توجه و تفكربرانگيز شدند. هنرمند در گفتگويي با روزنامه آيندگان (۱۳۵۵) نحوه شكلگيري چنين ايدهاي را، اينگونه شرح داده است: «روزي كه هوا و نور خيلي هم مناسب نبود، رفتم به يكي از پاركها. دوربينم همراهم بود. رسيدم به رديفي پله. ديدم اين پلهها ميتواند قالبي باشد براي ساختن عكس. عدهاي بالا ميرفتند عدهاي پايين ميآمدند، اما مسئله اساسي براي من پله بود، نه آدمهايي كه در آمد و رفت بودند، نه موضوع اين آمدنها و رفتنها. اما همانجا فكر كردم كه از پله و از اين آمد و رفت، ميتوان موضوعي ساخت. عكسي بوجود آورد. تعدادي عكس گرفتم. وقتي نمونه چاپي اين عكسها را درست كردم، ديدم كه از تكرار، و از ريتم اين پلهها ميتوانم تصوير تماشايي داشته باشم. فكر كردم اين پلهها را ميتوان به شكل ديگري هم نمايش داد.
نهاينكه پلهها را خراب كنم، پلهها وجود دارند، اما با چپ و راست كردن آنها در چسباندن عكسم، ميتوانم شكل ديگري به آنها بدهم. البته در اين كار من هيچ كلك تكنيكي و لابراتواري بكار نرفته، عكسها همه سالم ظاهر و چاپ شدهاند، اما در قرار گرفتن اين عكسها كنار هم و طرز نمايش آنها، كاري كردهام كه از يك پله معمولي، كه هيچ موضوع گيرايي هم شايد نداشته باشد، عكسي درست كنم كه قابل ديدن باشد و «موضوع» داشته باشد.»(۱۷)
سالها بعد نيز (۱۳۷۲) مجموعه عكسهايي از چهره احمد شاملو در دوران كهولت و بيماري وي گرفت. سپس با دخل و تصرفي كه در ابعاد هر قطعه عكس انجام داد، و به صورت رديف كنار هم چيد، مضموني شكل گرفت كه بيارتباط با پيري و عواقب آن نيست. وي در گفتگويي درباره اين اثر ميگويد: «يك روز در سال ۱۳۷۲ كه منزل ايشان بوديم، ديدم كه چهره آقاي شاملو بهدليل بيماري و تكيدگي فقط از زواياي مشخصي، امكان عكس خوب را فراهم ميكند. در لحظهاي ايشان دستشان را به چانه نزديك كردند و آن را پوشاندند. من بلافاصله تصميم گرفتم كه از اين حالت چند عكس بگيرم. از ميان عكسهايي كه گرفتم، اين عكس را ساختم. روايت عكس، حالت دست و نوع نگاه ايشان است كه از چپ به راست تداوم دارد. در تصوير اول اين نگاه به بينهايت است، مبهم و نامشخص. بعد با اين برشها، چشم بيننده را به تصوير بعدي هل ميدهم كه در آن به نظر ميرسد كه «نگاه» به نتيجه خاصي رسيده و عكس سوم حالت دست شايد نشاني است از افسوس و دريغ.«(۱۹)
بدن برهنههاي احمد عالي را نيز شايد بتوان در اين گروه قرار داد. در اين بخش از كارها، كه اغلب بدون سر و چهره كار شدهاند، آنچه مطرح نيست، جنسيت يا سكس سوژه است.
بلكه اغلب آثاري فرمگرايانه هستند، كه بيشتر به پيچيدگيهاي انسان و زمانه او اشاره دارند.
از شيوههاي ديگر از عكسهاي احمد عالي، مجموعه عكسهاي مستند و فرمگرايانهاي است كه به صورت مجموعه، در كنار و مرتبط با هم قرار گرفته، و انديشه و مضموني غالباً انساني را به صورت مكنون عرضه ميدارند. براي مثال ميشود به اثري چهارلَتي اشاره كرد كه لَت اول و دوم، زن جواني را در حال نخريسي نشان ميدهد، در لت سوم زن دومي به مجموعه اضافه ميشود. حالت زنها بيشتر از آنكه نشانگر كاري روزمره باشد، تداعيگر رقص است. در قسمت چهارم پيرمردي مقابل پنجره و در بالاي سر زن ريسنده ظاهر ميشود.
در اوايل سالهاي دهه پنجاه، براي عالي فرصتي فراهم شد تا در پروژههاي عمران روستايي، به عنوان تصويربردار، به همكاري با گروهي بپردازد، كه هدفشان مطالعه و بررسي موقعيت برخي از روستاهاي شمال و شناسايي دهاتي بود كه مناسبترين موقعيت را در بين روستاهاي ديگر، براي احداث مراكز بهداشتي، رفاهي و تعاوني داشتند. «من از فضاي فيزيكي اين دهات، آدمها، شرايط زندگيشان، منابع آب، كشتزارها و... عكس ميگرفتم. اين سفرها دستآورد خوبي هم براي خود من داشت، و باعث شد تا مدت زمان زيادي در كنار مردمي محروم، اما بسيار مهربان زندگي كنم. تعدادي از عكسهايم محصول همان زمان است.» در يكي از سفرها بود كه «ساعدي» را بازداشت كردند و بردند. گروه در آن شب بسيار پريشان، دلگير و خسته بود. در يك سكوت و نگراني شب را تمام كرديم. وقتي باخبر شديم كه او را تهران بردند و ديگران هم از موضوع اطلاع پيدا كردهاند خيالمان راحت شد، و اخطار دادند كه كارمان را ادامه بدهيم. تلخي خاطره آن شب، هنوز از يادم نرفته.»(۱۹)
عكاسي تبليغاتي، طيف ديگري از عكسهاي عالي را تشكيل ميدهند. فعاليتهاي گرافيكي هنوز وسيلهاي براي كسب درآمد او هست، و عكسهاي كاربردي و تبليغاتي او هم براي همين منظور بود كه با توجه به حساسيت، دقت و تعهدي كه نسبت به عكاسي داشت، اين بخش از كارهاي وي نيز داراي اهميت ميباشند.
سالهاي انقلاب و روزهاي ناآرام و پرشوري كه مردم به خيابانها ريخته بودند، فرصت مناسبي براي بسياري از عكاسان شد تا به ثبت رويدادهاي اين اتفاق بپردازند. اما احمد عالي كمتر عنايتي به اين كار نشان داد. تعداد عكسي هم كه گرفت، بيشتر از اتفاقات حاشيهاي آن بود و هيچگاه نيز به نمايش نگذاشت. نكتهاي كه در اين رويداد، نظر او را جلب كرد، شعارنويسيها و رنگمالي شدن شعارها روي ديوارهاي شهر بود. او لنز دوربين خود را روي دتايلهايي از اين رنگماليها زوم كرد و عكس گرفت. نتيجه، عكسهايي است كه بيارتباط با ماجراي انقلاب نبود، اما اشاره مستقيمي هم به آنها ندارد. در اين مجموعه عكس، فضاي بدستآمده، بيشباهت به آثار نقاشان آبستره اكسپرسيونيست، نميباشد.
«من تا روز ۲۱ بهمن (۱۳۵۷) هميشه دوربين عكاسي همراهم بود و عكس ميگرفتم. سر چهارراه تختطاووس - سهروردي مشغول عكاسي بودم، كه يكي آمد با خشونت دوربين را گرفت و فيلم را درآورد و... از آن روز به بعد وقتي بيرون هستم، يعني در داخل شهر، هيچگاه دوربيني همراه خودم نميبرم.»(۲۰)
بخش ديگري از فعاليتهاي احمد عالي، آموزش عكاسي و تعدادي نقد براي مجلات و تلويزيون بوده، كه هر دو را به نيت معرفي و گسترش عكاسي مدرن انجام ميداد. در سال ۱۳۴۹ براي تدريس در «مدرسه عالي تلويزيون و سينما» به همكاري دعوت شد. «شرط من براي قبول اين دعوت، داشتن دوربين به تعداد دانشجويان و آماده كردن وسايل مورد نياز در لابراتوار عكاسي بود، كه پذيرفته شد....
سه سال تدريس در آن مدرسه، اشتياق و علاقهمندي دانشجويان به عكاسي را، آنچنان زمينهسازي كرده بود، كه ميرفت نتيجه فعاليتهايم را در راه آشنا ساختن و معرفي عكاسي امروز به ثمر رساند، كه خيلي محترمانه عذرم را خواستند.»(۲۱)
در اوايل سال ۱۳۵۷ نيز براي همكاري در تشكيل رشته عكاسي و تدريس آن در دانشكده صدا و سيما، دعوت شد. اين همكاري نيز با شروع انقلاب فرهنگي به پايان رسيد. «دانشجويان طي سه يا چهار جلسه آموزش، نحوه ظهور فيلم و چاپ عكس در حد استاندارد را فرا ميگرفتند، بعد اين مسئله مطرح شد كه حال با اين دانش و توانايي چهكار بايد كرد. دانشجويان اغلب در ابتدا، به عكاسي از مسايل و مصائب اجتماع ميپرداختند. ولي توصيه من به آنها اين بود كه، كاري به ظاهر امور نداشته، و به اصل مسايل توجه كنيد. اگر شما عين غم يك شكست مردم را تصوير كنيد، ارزشي ندارد، فكر كنيد چگونه ميتوان بدون اشاره به اشك يا آهي، ماهيت غمها را نشان داد.»
اگرچه ورود احمد عالي به عرصه عكاسي، او را از دنياي نقاشي، با همه قابليتها و تواناييهايي كه در اين زمينه نيز كسب كرده بود، دور كرد، ولي از جهتي نيز، ميتوان به عنوان هنرمندي خلاق، خوشفكر و حساس نسبت به پيرامونش، به او حق داد، كه براي بيان انديشهها و جستجوهاي خود از هر وسيله و ابزاري بهره ببرد. ضمن اينكه، وقتي هم به عكاسي پرداخت، از قَبل زندگي او به قدري با نقاشي عجين شده بود، كه نتوانست يكسره از آن كناره گيرد. تأثير تجربههاي نقاشانه او، هم در عكسهايي كه ميگرفت، و هم در رجوع گاهگداري او به نقاشي ادامه پيدا كرد. اگرچه وسعت تجربههاي نقاشانهاش در قياس به تجربيات او در حيطه عكاسي، كمتر است.
ولي نبايد فراموش كرد، كه او هنرمندي كمالگراست و اگر دست به كاري زده، آن را در حد توان، به نهايت كمال رسانده است.
بعد از پايان تحصيل در هنرستان، و در مدت زماني كه در يك دفتر تبليغاتي كار ميكرد و آغاز كار عكاسياش و تا اوايل سالهاي چهل، كمابيش نقاشي كرد. ابتدا كارهايي به نيت فروش، و بعد از درگير شدن با جريانهاي نوگرايانه در نقاشي، كارهايي با فضاي سوررئاليستي، و سپس تعدادي كار با مايههاي خطنقاشي. از سال ۱۳۴۱ كه فكر برگزاري اولين نمايشگاه عكس برايش مطرح شد، به مدت پانزده سال، تقريباً نقاشي نكرد. سال ۱۳۵۶ به دعوت تالار قندريز كه از نقاشان دعوت كرده بود تا پرترههايي از خودشان را به نمايش بگذارند، دست به كار شد و پيكره درازكشيده خود را روي تيغه ديواري نقاشي كرد. در بدنه ديوار اعلاميه يا اطلاعيههايي نصب يا چاپ شده، به علاوه دو تصوير از منصور قندريز و بهمن محصص از عكسهاي خودش. فضاي كار عكسگونه و با اجرايي بسيار دقيق (سوپررئاليستي) انجام شده بود. «آنها ]اعضاي تالار قندريز[ هنوز هم كه هنوز است عكاسي را به عنوان هنر قبول ندارند. بدينترتيب من نقاشي كشيدم تا از اين طريق عكاسبودنم را مطرح كرده باشم و در جمعشان از عكاسي دفاع كنم.»(۲۲)
احمد عالي در سال ۱۳۵۸ بعد از حدود بيست سال خدمت در «وزارت كار و امور اجتماعي»، از آنجا بازنشسته شد. سال بعد نيز با آغاز انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاهها، از تدريس بيكار شد. فضاي شعارزده هنر، در سالهاي آغاز انقلاب، بين او و عكاسي، كه در آن ديدگاه كاملاً متفاوتي با جو زمانه را دنبال ميكرد، فاصله انداخت. بنابراين در سالهاي بيكاري، بعد از اين بيشتر نقاشي كرد. ابتدا با پرتره همسرش مينا نوري آغاز شد، و بعد بهتدريج كارهاي ديگر. روش اجرا نيز تماماً همراه با پرداختهايي بسيار دقيق است.
«سعي كردم كارها به گونهاي باشد كه نشان دهد من عكاس هستم. تعدادي كار نيز به صورت نقاشي روي عكس انجام داد. به عبارتي برخي از عكسهاي گذشته خود را، به عنوان زمينه كار، استفاده كرد (۱۳۵۸). «تعدادي از برهنههايي را كه قبلاً عكس گرفته بودم، و ممكن بود وجودشان برايم دردسرساز شود، رويشان نقاشي كشيدم.»
مريم زندي (عكاس) در گفتگويي رودررو با احمد عالي از او ميپرسد: «روزي آقاي عالي را ديدم و صحبت شد. آقاي عالي گفتند كه من دو چيز را ترك كردهام. يكي سيگار و يكي عكاسي. خواستم ببينم آنروز چرا اين حرف را زدند؟ چه چيزي باعث اين نااميدي شده بود؟ و ايشان در پاسخ ميگويند: «شرايط اطراف و شرايط جسمي و روحي، دست به دست هم داده و عكسالعملها به صورت نااميدكنندهاي شده است. از زماني كه شروع به كار عكاسي كردهام، به تصور خودم كوشيدهام در جهت اعتلاي فرهنگ اين كار و بدون هيچ چشمداشتي عمل كنم. همه تلاشها از خود مايه گذاشتن بوده است. در اين وضعيت وقتي خود را به دليل همان شرايط كه گفتم تنها و رهاشده ديدهام، خُب طبيعي است كه دلگير هم شده باشم.»(۲۳) در جايي ديگر نيز ضمن اشاره به سه دهه فعاليت مستمر و رودررويي كه داشته ميگويد: «بعد از آن به نوعي راكد گشتم. مثل معماري كه پروژههاي خيالي خود را روي شاسيها، طراحي ميكند ولي به اجرا درنميآيند.»
احمد عالي در سالهاي اخير، چندبار به عنوان داور در بيينال و مسابقاتي كه در حيطه عكاسي برگزار شد، حضور داشته، و در چند نمايشگاه گروهي نيز (اگرچه به ندرت) كارهايش را به نمايش گذاشته است. در سال ۱۳۷۶ به همت خانم رعنا جوادي، بهمن جلالي، كاوه گلستان و يار و ياور هميشگياش خانم مينا نوري نمايشگاهي در نگارخانه برگ تحت عنوان «مروري بر آثار« از وي برگزار شد.
كاوه گلستان در يادداشتي به مناسب اين نمايشگاه نوشت: «نمايشگاه عكسهاي احمد عالي در نگارخانه برگ تهران، نقطه مرجعي است براي ترسيم تاريخ تحول عكاسي در ايران. اين مجموعه نهتنها ارزشهاي محكم موجود در عكاسي امروز ايران را معتبرتر كرده، بلكه خود ـ چه از نظر زيباييشناسي و... ـ معيارهاي باارزش جديدي را نيز استوار ميسازد. كليت اين نمايشگاه و مجموعه آثار، همانند ديگر آثار تركيبي احمد عالي، با در كنار قرار دادن تصاوير گوناگون و به بازيگرفتن چشم و فكر بيننده در جهات مختلف، خود به مفهومي جديد ميرسد: قالبها را بايد شكست تا خلاقيت انديشه رها شده، دنيا را آزادانه تجسس كرده، مفاهيم و شگفتيهاي آن را نمايان سازد.»
«پس از سي سال، نوآوريهاي احمد عالي امتحان و گذر زمان، خود را به خوبي گذرانده و همچنان تازه باقي ماندهاند. اين نمايشگاه آخرين كار احمد عالي نيست بلكه تازهترين كار او است.»(۲۴)
ابراهيم حقيقي نيز درباره كارهاي وي در اين نمايشگاه نوشت: «... سركشيدن به كنجهاي ناشناخته و اثري برجاي گذاشتن، آرام و بيصدا... اين خصلت احمد عالي است كه رد پايي عميق در نقاشي و عكاسي گذاشته است. قبل از همه، نقاش، هايپررئاليسم (فراواقعسازي) و شبيهسازي را نقش زده، در چاپ سيلكاسكرين اولين تجارب نوجويانه را تمام كرده و همه حرفهاي تازه را خيلي سال پيش گفته. عالي از اولين عكاسان تبليغاتي است. عكس همهچيز را گرفته؛ از يخچال و اتومبيل و موكت و پرتقال و نوشابه و ماهي و شيرمرغ و جان آدميزاد!
اولين عكاس چهره نقاشان ايراني است مجموعهاي دارد ديدني... احمد عالي هنرمند است. با تمام ابزاري كه ميشناسد حرف ميزند.
قلممو و رنگ و بوم و كاغذ و قيچي و چسب و شابلون و دوربين و فيلم و كاغذ و داروي عكاسي و... هزاران ابزار فقط براي يك حرف:
ما زندگي ميكنيم كه فقط يك سخن را تكراركنيم، انسان، زندگي و زيبايي.»(۲۵)
پينوشت:
۱- گفتگو با احمد عالي. اين گفتگو باحضور مينا نوري، مريم زندي، سوسن خيام، مرتضي مميز، سيروس طاهباز، احمدرضا احمدي، يحيي دهقانپور، بهزاد حاتم ومهران مهاجر انجام گرفته است. كلك، شماره ۸۳-۸۰، آبان- بهمن ۱۳۷۵، ص ۴۹۹.
۲- پيشكسوتان عكاسي، احمد عالي. تهيه و تنظيم: احمد وخشوري. مجله عكس، شماره يازدهم، سال چهارم، اسفند ۱۳۶۹، ص ۳۱.
۳- پيشين، ص ۳۲ (روحاش شاد).
۴- فرهاد رنجبران. بررسي زندگي و آثار استاد احمد عالي (پاياننامه). زير نظر كاوه گلستان، دانشگاه آزاد اسلامي، ۱۳۷۷، ص ۱۰.
۵- كلك. پيشين، ص ۵۰۲.
۶- كلك. پيشين، ص ۵۰۱.
۷- عكاسي كسب و كارمن نيست. گفتگو با احمد عالي. توكلي. حرفه هنرمند، شماره ۳، ص ۶۳.
۸-مجله عكس. پيشين، ص ۳۵.
۹- كلك. پيشين، ص ۴۶۹.
۱۰- عكاسي ذهني و نقاشي انتزاعي. گفتگو با احمد عالي. ز. زهتاب. ماهنامه هنرهاي تجسمي، نشريه انجمن هنرهاي تجسمي، سال ششم، شماره هفتم، ۱۳۷۷، ص ۳.
۱۱- كلك. پيشين، ص ۴۷۴.
۱۲- ماهنامه هنرهاي تجسمي. پيشين، ص ۳.
۱۳- كلك. پيشين، ص ۴۷۷.
۱۴- كلك. پيشين، ص ۴۷۶.
۱۵- كلك. پيشين، ص ۴۸۱.
۱۶- كلك. پيشين، ص ۴۷۹-۴۷۷.
۱۷ - «موضوع» عكس، ثبت طبيعت نيست. حرفهاي احمد عالي درباره عكاسي. آيندگان، دوشنبه ۲۵بهمن ۱۳۵۵، ص ۸.
۱۸- حرفه هنرمند. پيشين، ص ۶۵.
۱۹- كلك. پيشين، ص ۵۰۲.
۲۰- فرهاد رنجبران. پيشين، ص ۲۹-۲۸.
۲۱- كلك. پيشين، ص ۴۹۸.
۲۲- حرفه هنرمند. پيشين، ص ۶۵.
۲۳- كلك. پيشين، ص ۳۹۴.
۲۴- كاوه گلستان. تصاوير پايدار سايهروشنها. همشهري، سهشنبه ۲۷خرداد ۱۳۷۶، سال پنجم، شماره ۱۲۸۱.۲۵- ابراهيم حقيقي. ۴۲سال نگاه. ماهنامه زمان، شماره ۱۷، شهريور ۱۳۷۶، ص ۶۰
مجله تنديس - شماره شماره هشتاد و سه - ۴ مهر ۱۳۸۵


