سامسونگ RSS تماس درباره ما شناسنامه تبلیغات
فستيوال تابستانی سامسونگ، با خريد يک دوربين عکاسی، فيلمبرداری يا MP3 Player در قرعه کشی يک دستگاه BMW320i شرکت کنيد!
مردی از نسل دايناسورها ‏

جواد منتظری

به تقريب نزديک به يقيين در زندگی بيشتر آدم ها، کسانی وجود دارند که نقش‌هايی اساسی در تکوين و شکل‌گيری ‏شخصيت آن ها بر عهده داشته‌اند. ‏
طی تمام سال‌هايی که گذشته، هنوز خاطره معلم کلاس اولم برايم زنده است. او در يک حباب و رويايی اثيری گون، تمام ‏سال‌های عمرم را با من پيمود و هميشه انرژی مثبتی را به من داده است. ‏
نفر بعدی معلم کلاس پنجم‌ام بود. اسمش را به خاطر دارم، دو خاطره از او برايم مانده است. يکی ترکه‌هايی که بر ‏دستانم فرود می‌آمد و ديگری رفتار آرام‌اش. با اين که بار‌ها از او ترکه خورده بودم، اما او را نيز دوست دارم و ‏خاطره‌اش برايم عزيز است. بيشتر که فکر می‌کنم، به خود می‌گويم شايد آرامشی که در رفتار من است، ناشی از ‏تأثير او باشد. ‏
خيلی‌ها در اين ميان جای می‌گيرند. از افراد اول خانواده گرفته تا نويسندگان، شعرا، کارگردان‌های سينما با فيلم‌‏هايشان، عکاسان با عکس‌هايشان. اما کاوه گلستان چيز ديگری بود. او شاه کليدی بود در بين کليدهای زندگی‌ام. ‏
پيش از اين که دانشجوی عکاسی شوم، اسمش را شنيده بودم و می دانستم کيست و چه کرده بود. هيچ‌گاه در مخيله‌‏ام جا نمی گرفت که امکان دارد روزی او را از نزديک ببينم، چه رسد به اين که با او رابطه ای داشته باشم. وقتی ‏دانشجوی عکاسی شدم و دريافتم در دانشگاه ما عکاسی خبری تدريس می‌کند، برای کلاس‌هايش لحظه شماری ‏می‌کردم. اما او در پی اختلاف با دانشگاه از آن جا رفت. خيلی ناراحت شدم. داستان اختلاف‌های او با اطرافيان و ‏عصيان هايش هم برای خود ماجرايی داشت. چيزی که تا آخر عمرش نيز آرامش نگذاشت، آنچنان که حتی به مرگ ‏طبيعی نيز در نگذشت. ‏
در پی‌اش شدم و بالاخره پيدايش کردم. عکس‌هايم را نشانش دادم. تشويق بسيار کرد. از آن پس بين ما رابطه‌ای ‏دوستانه پديد آمد. کاوه گلستان عکاسی درس نمی داد. او معجونی از دانش و معرفت می داد. در زمره معدود کسانی ‏بود که قدرت تربيت تفکر و انسان را داشت. انگيزه بسيار می داد. سرشار انرژی بود. حتی در 50 سالگی. وقتی از ‏ديدارش بر می‌گشتی، انگار روی پاها بند نبودی و دلت می خواست بدوی، بس که اين آدم، انرژی منتقل می کرد. يک ‏روز صبح زنگ زد و از چاپ يک عکسم در روزنامه تشکر کرد و آن قدر تعريف کرد که من واقعا ارزش تعريف‌هايش ‏را نمی فهميدم. حالا که چند سالی از آن روز می گذرد، منظور و مقصودش را دريافته ام. او زود رفت. بر روی مين در ‏جغرافيايی غير از کشورش که به آن عشق می ورزيد. او بايد می‌ماند. بايد می‌ماند و بسيار تربيت می‌کرد. خود در ‏قله بود، به قله نشست و دست نيافتنی شد. کاوه گلستان مردی بود از تبار دايناسورها. مگر نه اين که عصر ‏دايناسورها گذشته است؟

هفته نامه همشهری جوان - شماره 61 - اسفند 84