گفت و گو با سعید صادقى، عکاس جنگ

شنبه ۲۳ دى ۱۳۸۵

همه از دوربین مى ترسیدند

سام فرزانه



141411.jpg

نیم نگاه
من و دوربین هایم
با این دوربین از انقلاب و جنگ عكاسى كردم. به اندازه پول تعمیر ماشین برایش پول داده ام. خود دوربین را شش هزار تومان خریدم اما آن را كه براى تعمیر مى دادم، صد و یك بار هم دویست هزار تومان خرجش كردم.مثل یكى از اعضاى خانواده دوستش دارم. هنوز دارمش و هنوز با همان لنزهاى ۲۸ و ۸۴ عكاسى مى كنم.
•••
دو تا دوربینم هم در جریان جنگ خراب شد. یكى از آنها تركش خورد. یكى را هم موج انفجار خراب كرد. ما در حال عقب نشینى بودیم و برخى از دوستان تركش خورده بودند. مجبور بودم كه به آنها كمك كنم. هلى كوپتر راكت زد و تركش آن به طرف من آمد و بزرگ ترین قطعه آن خورد به دوربینم كه نیكون بود. از بین رفت. آن یكى را هم موج انفجار گرفت و بدون آنكه ظاهراً آسیبى دیده باشد كاملاً از كار افتاد.


سعید صادقى عكاسى را پیش از انقلاب آغاز كرد و با آغاز جنگ به عنوان عكاس روزنامه جمهورى اسلامى به جنگ پیوست. نمى خواست با ما مصاحبه كند. مى گفت كه خسته شده از بس هر سال در نزدیكى هاى سالروز آغاز جنگ، با او گفت وگو كرده اند. پنجمین دهه عمر صادقى خیلى تلخ است. یك دوجین موضوع هست كه نمى خواهد درباره آنها حرف بزند.
اما بالاخره قبول كرد كه از خاطراتش با ما حرف بزند.

• از چه سالى شروع به عكاسى كردید؟
من از سال ۱۳۵۵ براى خودم شروع كردم به عكاسى. آن زمان دانشجو بودم.
• چطور شد كه سراغ عكاسى رفتید؟
من عاشق سینما بودم. اما سینماى با تفكر و اندیشه.
• مثلاً چه فیلم هایى؟
مثلاً فیلم «آنها به اسب ها شلیك مى كنند» و «راننده تاكسى»، از میان فیلم هاى ایرانى هم «تنگنا» و از این فیلم ها. تماشاى این فیلم ها مرا به سمت عكاسى سوق داد. خودم رفتم و از چاپ كردن عكس شروع كردم. من مى خواستم با تماشاى مراحل چاپ یك عكس با این مقوله آشنا شوم.
• كار چاپ چه چیزى در عكاسى را به شما یاد داد؟
مهم ترین چیزى كه به من یاد داد مسئله نور و كنتراست ها بود. ترام هاى خود عكس بود. در واقع اندازه ها به دستم آمد و در كار عكاسى سعى مى كردم شرایط خوبى را براى نگاتیو فراهم كنم كه در حین چاپ به عكس من كمك كند. یك چیز دیگر هم در زمان چاپ یاد گرفتم و آن كادربندى بود.
• بعد از خروج از لابراتوار اولین عكس هایى كه گرفتید چه بود؟
از فضاى جامعه. از همین زندگى ها. از همین مردم توى كوچه و خیابان. من اولین دوربینى كه داشتم نگاتیو ۱۲۰ داشت. آن دوربین هم به من كمك كرد.
• زمانى كه در لابراتوار مشغول چاپ عكس بودید، آیا با كسى هم درباره عكاسى صحبت مى كردید كه بتوانید از او هم چیزهایى یاد بگیرید؟
بله. اما من از عكس هاى عكاسان خوب كه براى چاپ كارهایشان را براى ما مى آوردند، هم چیزهایى یاد مى گرفتم.
• مثلاً چه كسانى؟
خیلى ها بودند برخى از آنها الان در ایران نیستند. یا كسانى مانند آقاى بیضایى و آقاى امیر نادرى، كه عكس هاى فیلم و غیرفیلمش را چاپ مى كردم. خیلى از بچه هاى كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان آن زمان هم عكس هایشان را پیش ما چاپ مى كردند. حسین ملكى، كیومرث درم بخش و كلاً بچه هاى سینما كارهایشان را به لابراتوار ما مى دادند.
• محل لابراتوار شما كجا بود؟
لابراتوار ما در بلوار كشاورز بود. یك اتاقى در یك زیرزمین.
• چطور شما جذب عكاسى سینمایى و هنرى نشدید؟
سینما فضاى مطلوبى نداشت و من هم از خانواده اى مى آمدم كه این مسائل برایشان مهم بود. البته همه این طور نبودند. مثلاً آقاى ورهرام یا آقاى كسرائیان كارهایى روى فرهنگ ایران مى كردند كه من بیشتر درگیر كارهاى آنها بودم. مثلاً درباره عشایر و اینها كار مى كردند. اینها از چهره هاى مردم روستایى و عشایر عكس مى گرفتند. اما بچه هاى كانون چهره هاى مدرن را عكاسى مى كردند. من بیشتر درگیر اینها بودم.
• كارى كه آقاى كسرائیان انجام مى دهد این فرصت را به او مى دهد كه در موقعیت مناسب كه هم نور خوب باشد و هم فصل مناسبى باشد، عكاسى كنند. اما امثال شما كه از مردم خیابان، انقلاب و جنگ عكاسى كردید این فرصت را نداشتید...
من یك چیزى را یادم رفت به شما بگویم. من در همان روزها كه كارم را شروع كرده بودم، با عكس هاى كاوه گلستان آشنا شدم. من نمایشگاه او را از محله قلعه زاهدى دیدم و فیلم آقاى شیردل كه از قلعه زاهدى ساخته بود را هم دیده بودم. اینها خیلى روى من تاثیر گذاشت. نگاه كاوه گلستان براى من خیلى جذاب بود. براى من مانند نگاه مارتین اسكورسیزى در سینما بود. نگاه او ویژه بود.
• ویژگى نگاهش در چه بود؟
كاوه درگیر باطن جامعه بود. درگیر ظاهر جامعه نبود. ایشان با همه عكاسانى كه من آشنا شدم متفاوت بود. آنها عكاسى مى كردند اما ایشان نگرش داشت. آقاى نادرى فرم گرا بود. اما نگاه ویژه نداشت. پیش از انقلاب عكاس ها تكنیك شان به محتواى كارشان مى چربید. كاوه درد جامعه داشت. یك نوع آدم هایى هستند كه خاص هستند مثل چه گوارا. اینها نگاه ویژه اى به روح آدم ها دارند. من در عكس هاى قلعه آقاى كاوه گلستان بدن آدم ها را نمى دیدم، روح آدم ها را مى دیدم. در آن موقعیت آن نمایشگاه تاثیرگذار بود.
• از نزدیك هم با او آشنا بودید؟
من دیگر او را ندیدم تا انقلاب. آن زمان كه من جرات كردم دوربین به دستم بگیرم در درگیرى ها او را مى دیدم. من تمایلات مذهبى داشتم و راهم از او جدا شد. اما نگاه او را سعى كردم در كارم داشته باشم. شاید چند سال بزرگ تر از من بود. اما روى من و نسل من خیلى تاثیر داشت. اولین بارى كه با هم حرف زدیم روز سوم اشغال لانه جاسوسى[سفارت آمریكا] بود. روز اول كه من كارم را كردم و رفتم و روز سوم او را دیدم. من آن موقع در روزنامه جمهورى اسلامى بودم. آن روز مردم هم براى تایید كار دانشجویان پیرو خط امام به محل سفارت آمده بودند. آن روز عكاس هاى زیادى بودند. خارجى، ایرانى. اما من فقط كاوه را مى دیدم.
• چرا؟
نوع رفتارش. نوع عكاسى او. اصلاً عكس گرفتنش را نمى دیدم. ما نوع نگاهمان فرق داشت. او همان كارى را مى كرد كه از قبل از انقلاب انجام مى داد. اما شور و اشتیاق من با عكاسى ادغام شده بود. من آرمان گرایانه نگاه مى كردم اما او حادثه اى نگاه مى كرد. از من پرسید براى كجا عكس مى گیرى. من هم گفتم براى روزنامه جمهورى اسلامى. او هم خندید و رفت. بعد از آن هم بعضى جاها همدیگر را مى دیدیم. من از طریق عكس با كاوه دوست شدم. من احساس مى كردم كه او براى كار زحمت مى كشد. من همان زحمت هایى كه او مى كشید را به صحنه جنگ منتقل كردم.
• شما به جریان انقلاب پیوستید؟
بله.
• چه زمانى تصمیم گرفتید كه به جاى شعار دادن، دوربین به دست بگیرید و از انقلاب عكاسى كنید؟
نیمه دوم سال ۱۳۵۶ فیزیكى درگیر انقلاب شدم. ما حركت شكاندن شیشه اتومبیل ها را آغاز كرده بودیم. چون از یك سال قبل به عكاسى هم علاقه مند شده بودم تصمیم گرفتم كه از همان روز به بعد دوربینم را هم به همراه داشته باشم. آن روزها حس مى كردم كه یك چیزى كم است. بعد فهمیدم كه این چیز دوربین است. آن زمان شرایط پلیسى بدجورى برقرار بود. مى گفتند «دیوار موش داره و موش گوش داره» در این شرایط بود كه ما كار مى كردیم.
• در آن شرایط براى چاپ عكس هایى كه از جریان انقلاب مى گرفتید، مشكل نداشتید؟
مشكل داشتیم. چون آدم هاى مختلفى در چاپخانه كار مى كردند. مخصوصاً براى چاپ عكس امام خیلى مشكل داشتیم. من آخر سر عكس امام را روز روشن چاپ كردم. روى بام خانه ها پارچه مشكى مى كشیدیم روى میز و عكس امام را چاپ مى كردیم. ما از روى عكس هاى گذشته امام كپى مى كردیم و من خیلى از آن كار یاد گرفتم.


141357.jpg

• آن طور كه گفتید شما پیش از جریانات انقلاب عكاسى نمى كردید، چطور شد كه با پیروزى انقلاب به روزنامه جمهورى اسلامى دعوت شدید؟
خیلى از كسانى كه در آن روزنامه بودند را من از جریان انقلاب مى شناختم. در فضاى تهران ما سال هاى ۵۶ و ۵۷ همدیگر را مى شناختیم. من هم تا آن موقع جایى استخدام نشده بودم و از من كه خواستند رفتم و در روزنامه جمهورى اسلامى شروع به كار كردم.
• در روزنامه بودید تا سال ۵۹ كه جنگ شروع شد؟
بله. اما پیش از جنگ هم اتفاقات دیگرى بود. مثل درگیرى هاى خیابانى و قضیه كردستان. كه من براى عكاسى رفته بودم. دوربین ما خیلى در آن روزگار نقش داشت. در آن زمان عكس هاى درگیرى هاى خیابانى براى روزنامه ها خیلى اهمیت داشت. كیهان، اطلاعات و آیندگان زیاد با آن درگیرى ها مشكلى نداشتند، براى اینكه خیلى از اعضاى خودشان در آن جریانات شركت داشتند.
• آن روزها از چه لنزى براى عكاسى استفاده مى كردید؟
من بیشتر از لنز ۲۸ و ۸۴ خوشم مى آید. من هنوز هم از این لنزها استفاده مى كنم. ببینید من در روزهاى انقلاب و جنگ از این لنزها و همین دوربین استفاده مى كردم. البته كیف هایم پاره شده اند. دوتا هم دوربین داشتم كه در جریان جنگ از بین رفتند. من به اندازه پول ماشین براى این دوربین پول داده ام. خود دوربین را شش هزار تومان خریدم اما آن را كه براى تعمیر مى دادم، صد و یك بار هم دویست هزار تومان خرج آن كردم.
• دلیل استفاده از این لنزها چیست؟
یك زمان هایى هست كه حركت در محیط است و لنز ۲۸ با شما حركت مى كند. شما مى توانید با حركت دوربین حركت كنید و فرصت ثبت آن لحظه را دارید. بسته به اینكه چه فاصله اى دارید. این لنزها به شما امكان مى دهد كه بدون خراب شدن عكس بگیرید.
• خب چطور شد كه وارد جنگ شدید؟
در خیابان عباسى گروهى از منافقین درگیرى داشتند و من هم براى عكاسى آنجا رفته بودم، من معمولاً پیاده راه مى رفتم براى اینكه بتوانم از محیط هاى مختلف عكس بگیرم. من براى ناهار رفتم روزنامه اما چون یك بار در غذاى روزنامه سنگ بود و دندانم شكسته بود، دیگر در روزنامه غذا نمى خوردم. رفتم در كوچه كنار روزنامه كه كباب بخورم. تا رسیدم روزنامه صدایى آمد و گفتند كه فرودگاه بمباران شد. من هم رفتم به آن سمت. همان موقع حاجى ها هم مى رفتند و آنجا شلوغ بود. اوضاعى بود كه باعث شد، من نتوانم بروم از باند فرودگاه عكاسى كنم. چندتا از بمب ها خورده بود به ساختمان هاى اكباتان. اما عكس گرفتن در آن زمان خیلى سخت بود. ما نه تنها با گروه هاى سیاسى در حال جنگ بودیم، با كمیته ها هم مشكل داشتیم. من را بارها كمیته دستگیر كرده بود. آن روز هم من را گرفتند. بعد از یك ساعت من را آزاد كردند و رفتم روزنامه عكس ها را تحویل دادم. آن روز آقاى مهندس موسوى سردبیر روزنامه نبودند و در راه برگشتند. همان روزها ما رفتیم خرمشهر.
• روزنامه شما را فرستاد؟
نه. ما حتى ماشین خواستیم كه به ما ندادند. ما سه نفر بودیم، رفتیم ماشین یكى از آشناها را برداشتیم و فرداى آن روز رفتیم طرف خرمشهر. ما تا آن روز خرمشهر نرفته بودیم. از جایى به بعد هم دیدیم كه ما تنها كسانى بودیم كه به سمت منطقه مى رفتیم. هیچ جا را هم نمى شناختیم. ما از كناره سوسنگرد راه افتادیم و رفتیم داخل خرمشهر اما چون آنجا را نمى شناختیم، رفتیم تا آبادان. پول هم نداشتیم و با قیمت زیاد بنزین مى خریدیم.
• از آن صحنه ها عكاسى هم مى كردید؟
در راه كه مى رفتیم به خانه هایى برخوردیم كه بمباران شده بودند. از این خانه ها عكاسى مى كردم اما هنوز با جریان جنگ همراه نشده بودم.
• پیش از آن از صحنه هایى كه در آن كسى مرده باشد، عكاسى كرده بودید؟
بله. هم در خیابان و هم در قضیه كردستان من مرده دیده بودم و این صحنه ها زیاد اذیتم نمى كرد. من حتى مجبور شدم كه كنار جسد بخوابم.
• برگردیم به آن روزى كه شما رفتید آبادان...
ما خسته بودیم و خوابیدیم. ساعت شش و نیم بیدار شدیم. نماز خواندیم و رفتیم خرمشهر. كنار پل آبادان یكى از بچه هاى عادى مراقب بود، ستون پنجم پل را منفجر نكند. زیر پل نیروهاى مردمى را دیدیم، كه با امكانات عادى سنگر مى كندند. آن بچه جلوتر از من رفت. ما را به آبادان بردند كه آنجا نیروهاى مردمى با جین و اسلحه بودند. من آنجا شروع كردم به عكاسى.
• چند حلقه فیلم همراهتان بود؟
پنج تا یا شش تا بود. سیاه و سفید هم بود. من هیچ وقت به رنگى علاقه نداشتم. هم چاپ و هم عكاسى سیاه و سفید را دوست داشتم. البته آن موقع روزنامه ها سیاه و سفید بودند و عكس سیاه و سفید بهتر بود. من عادت نداشتم كه از یك واقعه فیلمبردارى كنم. از هر اتفاقى یكى دو تا عكس مى گرفتم. من آنجا كه رفتم خانمى را كنار مسجد جامع دیدم كه در آن حال و احوال داشت كنار مسجد را آب و جارو مى كرد. از او كه پرسیدم چه مى كند، گفت كه مى خواهم به كسانى كه مى آیند اینجا روحیه بدهم. این حرف او خیلى روى من اثر گذاشت. من یك ربعى به او نگاه كردم و نگذاشت كه من به او كمك كنم. به من گفت كه بروم داخل مسجد و آنجا پر از آدم بود. شروع كردم به عكاسى. كه مردم از من پرسیدند براى چه عكس مى گیرى.
• براى عكاسى در منطقه مشكل نداشتید؟
نه. بچه هاى سپاه و بسیج ما را دوست داشتند و اجازه عكاسى مى دادند. اما در آن دوران همه از دوربین مى ترسیدند. مى ترسیدند كه شناسایى بشوند. حمله مى كردند و دوربین ما را مى گرفتند. در آن موقعیت ما و بچه هاى خبرگزارى راحت تر كار مى كردیم. بعدها در عكس هایم دیدم كه برخى از نمایندگان مجلس از آبادان و خرمشهر در آن مسجد بودند. همانجا نشستیم نان و پنیر و خربزه خوردیم. بعد هم با بچه هایى كه مى خواستند به شلمچه بروند به منطقه رفتیم. اولین بار همان موقع به منطقه رفتیم. آنجا همه چیز من منقلب شد. دیدم دختران و پسران جوان داشتند تلاش مى كردند. از خودم متنفر شدم.
• چرا؟
براى اینكه به جاى جنگیدن، عكاسى مى كردم. من گفتم اجازه بدهید كه من به شما كمك كنم. خدابیامرز شهید جهان آرا براى بازرسى به آن منطقه آمده بود. تیپ جوانى داشت با شلوار جین هم بود. به من گفت كه عكس شما مانند گلوله است. فرقى ندارد. به او گفتم كه این دوربین من را تحقیر مى كند، گفت كه این دوربین شما براى تاریخ مى تواند تاثیرگذار باشد. من را مجبور كرد كه عكس بگیرم. من در كردستان اسلحه گرفته بودم و چون در آبادان نیرو كم بود، گاهى هم از ما براى پاس دادن استفاده مى كردند. دو روز آنجا بودیم و عكاسى كردیم. بعد هم برگشتیم به خرمشهر. آبان ماه بود كه همه شهر به دست عراقى ها افتاده بود.
• عكس ها را چطور به روزنامه مى فرستادید؟
مى دادم به بچه ها كه همراه با مسافرها برسانند به دفتر روزنامه. گاهى یك هفته طول مى كشید كه عكس ها به روزنامه برسد.
• چاپ هم مى شد؟
من كه روزنامه به دستم نمى رسید. اما بعدها كه دیدم، متوجه شدم برخى از عكس هاى خوبم چاپ نشده است. وقتى كه پرسیدم، به من گفتند از منافقین عكس گرفتى.
• واقعاً از منافقین در كنار شما مى جنگیدند؟
نه. آنها لباس آستین كوتاه تنشان بود. یا روسرى شان عقب بود. یا چادر نداشتند. براى همین آن عكس ها چاپ نشد. خیلى از همان آدم ها هم از بهترین رزمنده هاى ما در آن روزها بودند. خیلى از آنها از زن و مرد، از بهترین رزمنده ها بودند. یكى از این افراد دختر خادم مسجد بود كه من سال ۱۳۸۰ هم او را دیدم كه شش تا بچه داشت و كلى شكسته شده بود.
• چه چیزى براى شما در عكاسى منطقه جذاب تر بود؟
همه چیز. من از غذاخوردن تا سنگر ساختن را عكاسى مى كردم. اما هیچ وقت این عكس ها چاپ نشد. همین طور مانده اند. برخى از آنها در روزنامه جمهورى اسلامى است و برخى دست سپاه است. بگذارید این را بگویم كه تمام عكس هایى كه شما از دفاع مقدس مى بینید، كار خود عكاس ها بود. نمى گذاشتند همه راحت كار كنند. سربازها سایبان داشتند. اما عكاس ها نه سایبانى داشتند و نه غذایى. اما خوب سر همه سفره ها جا داشتیم.
• چه زمانى به تهران برگشتید؟
آذرماه بود كه به تهران آمدم و بعد از چند روز شهید كچویى به من گفت كه بیا برویم منطقه. من هم نه نیاوردم. یك ماهى من با ایشان بودم. نزدیك عید به تهران برگشتم. اما دوباره برگشتم به اهواز.
• روزنامه به شما حقوق مى داد؟
بله. چیزى نزدیك به دو هزار تومان.
• ازدواج كرده بودید؟
بله. من تازه ازدواج كرده بودم كه جنگ شروع شد.
• تا چه زمانى در جنگ بودید؟
من تا روزهاى آخر بودم. در این فواصل تهران هم مى آمدم. در آن روزها نگاتیو هم كم بود و باید براى خریدن نگاتیو به تهران مى آمدم. یك بار هم به خرم آباد رفتم كه نگاتیو بخرم. اما كسى آن روزها به فكر نگاتیو و این جور چیزها نبود. بعدها بود كه ستادى براى این جور كارها تشكیل شد.
• تا چه زمانى كارمند روزنامه بودید؟
من تا زمان رحلت امام در روزنامه بودم. اما به دلیل اختلافى كه بین من و روزنامه سر شهید آوینى پیش آمد من آنجا را ترك كردم. احساسات درون قاب هاى ما از شهید آوینى سرقت شده بود. براى ما خیلى مهم بود كه مى گفت خسته نباشید.


• با شهید آوینى كار هم كرده اید؟
بله. من براى او یكى دو بار فیلمبردارى شانزده میلى مترى كردم. اما ارتباط دلى با هم داشتیم. سال ۵۹ او را براى اولین بار دیدم. آن هم در جنگ بود.
• برنامه عملیات سرى بود، شما چطور متوجه مى شدید و براى عكاسى مى رفتید؟
من با حركت ها مى فهمیدم و دوستانى هم داشتم كه از آنها متوجه مى شدم. هر عملیاتى چند ماه كار مى برد و من از وسط هایش مى دانستم كه چه كار مى كنند. به آنجا هم مى رفتم.
• زمان جنگ به كادر و نور هم فكر مى كردید؟
زمان جنگ من دوربین را حمل مى كردم، خود رزمنده ها بودند كه كادرم را مى بستند. قهرمان هاى من خود آدم هاى جنگ بودند.
• دوربین هایتان چطور از بین رفتند؟
یكى از آنها تركش خورد. یكى را هم موج انفجار خراب كرد. ما در حال عقب نشینى بودیم و برخى از دوستان تركش خورده بودند. مجبور بودم كه به آنها كمك كنم. هلى كوپتر راكت زد و تركش آن به طرف من آمد و بزرگ ترین قطعه آن خورد به دوربینم كه نیكون بود. از بین رفت. آن یكى را هم موج انفجار گرفت و خرابش كرد.
• هنوز عكاسى مى كنید؟
بله. اما براى خودم. از همین دوره انتخابات هم من عكاسى كردم.
• بازنشسته شدید؟
من نه بازنشسته هستم و نه جایى كار مى كنم. زمانى كه در خاكریزها بودم، با خودم عهد بسته بودم كه از شخصیت ها عكس نگیرم. از مردم واقعى عكس بگیرم. براى همین هم امروز جایى ندارم.

روزنامه شرق، 5 مهر 1384، سال دوم، شماره 586

نویسنده گفتگو: سام فرزانه


ارسال نظر

در پاسخ به نظر زیر :

مطالب مرتبط

تازه‌های عکاسی

وبلاگ در سایت عکاسی

وبلاگ و فتوبلاگ

انجمن‌های عکاسی

سایت عکاسی

سایت عکاسان ایرانی

فروشگاه کتاب عکاسی

  • تاریخ عکاسی
  • مجموعه عکس چیست؟
  • عکاس؛ استودیو
  • حرفه: هنرمند شماره ۶۷
  • تقویم حرفه: هنرمند ۱۳۹۷ - ۶ طرح جلد
  • تکنیک‌های ویرایش عکس در فتوشاپ
  • ترکیب بندی در عکاسی - لوری اکسل
  • ترکیب بندی در عکاسی - دیوید پرکل
  • مرجع کامل آموزش نرم افزار لایت روم
  • آنگاه - شماره ۵
  • شورشیان هنر قرن بیستم
  • کادربندی درعکاسی
  • مبادی سواد بصری - مترجم: مسعود سپهر
  • نقد عکس
  • پامنار
  • انزلی
  • باران شغال
  • دیده و درون
  • عکاسی مستند
  • شیب تند عصر پنج‌شنبه
  • نود سال نوآوری در هنر تجسمی ایران - ۲ جلدی
  • تحولات تصویری هنر ایران: بررسی انتقادی
  • عکاسی دیجیتال - نشر دوژه
  • نگاهم کن! خیالم کن!
  • در جهت عکس
  • عکس و دیدن عکس
  • گذر امروزی در طهران دیروزی
  • نقوش آهنی
  • عمامه داران
  • جام تهی
Powered by Practicalidea