تاد پاپاجُرج. پرتره دیان آربس، 1967

دیان آربس (نام تولد: دیان نِمِرُف) (1923 – 1971) از مشهورترین عکاسان قرن بیستم است که غالباً او را با پرتره‌های صمیمی‌اش از انسان‌های در حاشیه‌ی جامعه، از جمله ناتوانان ذهنی، کوتوله‌ها، طرفداران برهنگی، ترنس‌ها، زنان میانسال و نوجوانان، می‌شناسند. او پس از ترک کار در حوزه عکاسی تبلیغاتی به‌شکلی بی‌واسطه با مردم شهرش روبه‌رو شد و عکس‌هایش در کنار آثاری از گری وینوگراند و لی فریدلندر در نمایشگاهی در موزه هنر مدرن نیویورک با عنوان «اسناد جدید» (1967) به جهانیان معرفی شدند. این عکاس پس از قریب به پانزده سال فعالیت مستقل در حوزه عکاسی خیابانی و پرتره، در 48 سالگی خودکشی کرد و از دنیا رفت. در این متن به‌قلم آرتور لوبو نویسنده کتاب دیان آربس: پرتره یک عکاس (2016) با زندگی او بیشتر آشنا خواهیم شد.

دیان آربس. پسربچه‌ای با نارنجک اسباب‌بازی در دستش در سنترال پارک، نیویورک‌سیتی، 1962
دیان آربس. پسربچه‌ای با نارنجک اسباب‌بازی در دستش در سنترال پارک، نیویورک‌سیتی، 1962

آربس دیگر داشت از پا می‌افتاد. در سال 1956، با حالی زار یک دهه فعالیت موفقیت‌آمیز اما استرس‌زا در عکاسی مد به‌اتفاق همسرش آلن را کنار گذاشت. او دچار عذابی دیرینه بود. عکاسی مد کاری ترفندآمیز و تصنعی بود و دیان از نظر خلقی و فلسفی نیاز داشت تظاهرها و نقاب‌ها را کنار بزند و حقایق پنهان را آشکار کند.

در اوایل دهه 1950، او به‌قول خودش «با هیستری شدیدی» سعی کرد از شرکت در نشستی برای مجله گلَمر در یک ضیافت شام به‌میزبانی دبیر هنر کُنده‌نَست تینا فردریکس، کسی که در حوزه کار در مجله اولین قهرمان آربس به حساب می‌آمد، امتناع کند. دیان در نامه‌ای به دوستش الکس الیوت، خودش را سخت سرزنش می‌کند که چقدر «آدم بزدل، سبک‌مغز، هیستریک و ضعیف‌النفسی» است و «اجازه می‌دهد هر چیزی رویش پا بگذارد.» بدگویی‌های شدید و بی‌وقفه‌ی دیان از خود به‌حدی بود که الفرد لِزْلی نقاش را در ضیافت شام دیگری با آربس‌ها خجالت‌زده کرده بود.

با آن که آلن بعدها کناره‌گیری دیان را «وحشتناک» توصیف کرد، اما از جهاتی این کار را تسهیل کرد، چرا که دیگر مجبور نبود با «سنگینی بار نارضایتی دیان» کنار بیاید. و حالا دیان در 33 سالگی دیگر آزاد بود از هر چیزی که دوست دارد عکاسی کند.

Frances McLaughlin-Gill. دیان و آلن آربس، 1950
Frances McLaughlin-Gill. دیان و آلن آربس، 1950

آربس در خیلی از کارهای اولیه‌اش، از اعضاء خانواده و دوستان نزدیکش عکاسی کرده: او در حال یادگیری کارش و انتخاب کسانی بود که با آنها احساس راحتی می‌کرد. گاهی نیز، در مکان‌های خالی‌ازانسان عکاسی می‌کرد، مکان‌هایی که در نظرش زنده بودند: مثلاً یک اسنک‌بار خالی، که انگار دو صندلی‌اش هنوز هم محل گفت‌وگوی زوجی‌ست که آنجا را ترک کرده‌اند. ویکتور دامیکو معلم هنر دبیرستان او می‌گفت: «او اشیاء بی‌جان را همیشه به‌شکل انسان می‌دید.»

و وقتی به دل خیابان‌ها زد، دوربینش را به‌سمت کسانی گرفت که به‌طرز غریبی آشنا به نظر می‌رسیدند، با آن که آنها را هیچ‌گاه ملاقات نکرده بود. در عکس‌های به‌نمایش‌درآمده در نمایشگاه کارهای اولیه دیان آربس در موزه مت بروئر دیان جذب زنان میانسالی شده که نجیب‌زاده‌وار لباس می‌پوشیدند، با دستکش و مروارید و رعایت تمام مناسبات—درست مثل مادرش گرترود نِمِرُف. او از زنان شوهردار آراسته در کت‌های خزدارشان عکاسی می‌کرد، کسانی که او را یاد مادربزرگ مادری‌اش رز راسِک می‌انداختند. آربس در نامه‌ای به واکر اونز، رز—همسر یکی از مؤسسان خیابان پنجم راسک‌ها، فروشگاه بزرگی که ثروت خانواده از آنجا تأمین می‌شد—را این گونه توصیف کرده است: «کمی شبیه عوام‌ها اما آدمی درجه یک، مثل یک جادوگر معاصر.»

دیان آربس. زنی با گردنبند و گوشواره مروارید، نیویورک‌سیتی، 1967
دیان آربس. زنی با گردنبند و گوشواره مروارید، نیویورک‌سیتی، 1967

دیان آربس. کودک گریان، نیوجرسی، 1967
دیان آربس. کودک گریان، نیوجرسی، 1967

این عکاس تازه‌وارد معمولاً پرتره‌هایی از زنان هم‌سن خودش می‌گرفت، کسانی که ساک یا بچه در دست داشتند. دیان که در 18 سالگی ازدواج کرده بود و مادر دو دختربچه بود، کودکان را به‌شکل چیزی که هستند می‌دید: آنها نه موجوداتِ بامزه‌ی فانتزیِ بزرگسالان، که موجوداتی شکاک، مردد، درمانده، خیال‌باف و کم‌عقلی بودند که در دنیای خودشان سیر می‌کنند.

آربس در اواخر سال 1956 در 33 سالگی نه‌تنها این بار سنگین را تحمل می‌کرد که نیز در وضع بسیار شکننده‌ای قرار داشت—به‌قدری که می‌توانست او را از بین ببرد. او از برگ‌های خشکیده‌ی روی درختان پاییزی عکاسی می‌کرد، روزنامه‌ای معلق در میان باد بر فراز خیابانی تیره، عروسکی افتاده روی زمین.

او مرتباً به شکارگاه‌های معمول عکاسان خیابانی نیویورک می‌رفت: خیابان 57ام در نزدیکی خیابان پنجم، سنترال پارک، کُنی آیلند و لوِر ایست ساید. اما برخلاف همتایانش، برای بی‌خبری سوژه‌هایش دام نمی‌گذاشت. او آنها را در لحظه‌ای ثبت می‌کرد که او را در حال عکاسی می‌دیدند. آربس در اواخر عمرش عکسی در یک مجله را ستایش می‌کند که در آن عکاس در حالی که مردی با تفنگ به سمتش شلیک می‌کند، دکمه شاتر را فشار می‌دهد. او گفته که آن عکس «به عکس اجل می‌ماند» چرا که «عکس گواهی می‌دهد که به او شلیک شده.»

دیان آربس. راننده تاکسی و دو مسافرش، نیویورک‌سیتی، 1956
دیان آربس. راننده تاکسی و دو مسافرش، نیویورک‌سیتی، 1956

عکس برای آربس از همان آغاز دوران کاری‌اش سندی حیاتی بود—سندی برای اثبات وجود خویش. این الگو خیلی زود آغاز شد. او در 15 سالگی برای دوستش تعریف می‌کند که شب‌هنگام در حمامی که چراغش روشن بود لباسش را در آورده و به پیرمردی در آن سوی حیاط که او را دید می‌زده نگاه می‌کند (تا وقتی که همسرش شاکی می‌شود). آربس نه‌تنها می‌خواست ببیند که به دیده‌شدن هم نیاز داشت.

او به‌عنوان یک عکاس خیابانی، گاهی لباسی می‌پوشید که جلب توجه کند، مثلاً یک کت پلنگی. او خود را در میان جمعیت گم نمی‌کرد، بلکه برعکس حضورش را برجسته و سوژه‌هایش را جذب خود می‌کرد. جان سارکوفسکی که برای سال‌ها مدیر بخش عکاسی موزه هنر مدرن نیویورک بود، به من گفته بود: «مردم به دیان علاقه داشتند، درست همان‌قدر که او به آنها علاقه داشت.»

این فریبندگی ضرورت داشت، چرا که حس زنده بودن او در گرو واکنش و تعاملش با دیگران بود. دوست صمیمی آربس پَتی هیل در سال 2011 به من گفت که آربس این سؤال عجیب را از او کرده که «خوشحال بودن چگونه است؟ طوری بود که انگار این احساس را تجربه نکرده و می‌خواهد تازه تجربه‌اش کند.» در سال‌های بعد، او با یک روان‌درمانگر ملاقات می‌کند و از این گلایه دارد که چطور در تمام طول زندگی‌اش این‌قدر احساسات کمی داشته. او اعتراف می‌کند که زایمان و قاعدگی برایش دردهایی لذت‌آمیز هستند، چرا که با احساسات شدیدی همراه‌اند و به وجود فیزیکی‌اش گواهی می‌دهند.

دیان آربس. کوتوله مکزیکی در اتاق هتل، نیویورک‌سیتی، 1970
دیان آربس. کوتوله مکزیکی در اتاق هتل، نیویورک‌سیتی، 1970

دیان آربس. دو پسربچه در سنترال پارک، نیویورک‌سیتی، 1963
دیان آربس. دو پسربچه در سنترال پارک، نیویورک‌سیتی، 1963

این تعامل خوب میان آربس و سوژه‌هایش بود که او را سرپا نگه می‌داشت. انعکاس او در چشم دیگران خودنگاره‌ی اوست. معمولاً این تصور غلط وجود دارد که کاوش‌های او در حاشیه‌ی جامعه، ارتباطش با آدم‌های عجیب‌وغریب و افراد غیرعادی از لحاظ ذهنی، افسردگی او را عمیق‌تر کرده و به خودکشی او در سال 1971 انجامیده. اما عکس این ماجرا به حقیقت نزدیک‌تر است. ماروین ایزائل نقاش و مدیر هنری، که شخصیتی مهم در زندگی آربس بود، در یک مصاحبه‌ی رادیویی در سال 1972 گفته است: «دیان مطلقاً با مردمی که با آنها ملاقات می‌کرد خوشحال بود. و شاید تنها چیزی که او را به شوق می‌آورد و در او انرژی ایجاد می‌کرد امکان یافتن تعداد بیشتری از این آدم‌ها بود.»

اما ذوق و انرژی آربس در حوالی سال 1956 کم بود، چرا که حس آزاردهنده‌ی توخالی‌بودن و غیرواقعی بودن داشت. این بحران در یک وضع فروپاشی روانی به اوج خود رسید، وضعی که او آن را برای هیل این‌گونه توصیف کرده است: «یک تصادف روحی.» او توضیح می‌دهد که این وضع مثل این است که انگار «صورتم را از دست داده‌ام اما همه وانمود می‌کنند که مثل همیشه هستم.»

تلاشیِ تصویر او از خود همزمان شد با شکست زندگی زناشویی‌اش. یک سال پس از آن که دیان کار در استودیو را ترک کرد، آلن، که رویای بازیگر شدن داشت، در یک کلاس بازیگری شرکت کرد. او در آنجا با یک زن جوان فوق‌العاده بااستعداد با نام زُهرا لمپرت آشنا و دلبسته‌ی او شد.

در قرارداد زناشویی آربس وفاداری جنسی قید نشده بود. اما در سال 1959، خانم لمپرت اعلام می‌کند که اگر آلن بخواهد به زندگی با دیان ادامه دهد، به این رابطه پایان می‌دهد. آلن اما—علی‌رغم حفظ یک رابطه‌ی صمیمی و محبت‌آمیز عجیب با دیان تا آخر عمر او—با بی‌میلی خانه را ترک می‌کند. و این گونه، ازدواج 18 ساله‌ی دیان و آلن به پایان می‌رسد.

دیان آربس. زن زال بلعنده‌ی شمشیر و خواهرش، مریلند، 1970
دیان آربس. زن زال بلعنده‌ی شمشیر و خواهرش، مریلند، 1970

با آن که پایان زندگی زناشویی برای دیان دردناک بود، اما سبب فراغ بال او به‌عنوان یک هنرمند شد. آلن برخلاف ایزائل، معشوق جدید دیان که مشوق او در کشف مرزهای جدید بود، آدمی محافظه‌کار بود که دست‌وبال او را بسته بود. آلن یک بار به من گفت: «همیشه این احساس را دارم که جدایی ما دلیل عکاس شدن اوست. او به بارهای خیابان بائری و خانه‌های مردم می‌رفت. اگر با او بودم ترس برم می‌داشت.»

دیان در اوایل دوران کار انفرادی‌اش، ترتیب ملاقات در اتاق یک تاجر دریانورد 72 ساله را داد. آربس او را در خیابان و در حالی که کت خزدار زنانه پوشیده بود و یک کالسکه‌ی قدیمی بچه را هل می‌داد پیدا کرد. او سال‌ها بعد در این باره توضیح داد: «واقعاً این احساس را داشتم که او یکی از آن آدم‌هاست، یکی از آن سوژه‌های خبری که روز بعد در روزنامه می‌خوانید کسی را کشته.»  

دیان در ایجاد رابطه و دوستی با دیگران بااستعداد بود، و با هر نوع آدمی می‌توانست رابطه‌ی بلندمدتی را حفظ کند—آدم‌های عجیب‌وغریب در خانه‌های اجاره‌ای یا نمایش‌ها، آدم‌های مایه‌دار در پارک اَوِنیو. او به چنین روابطی نیاز داشت. اما او همچنین نیاز داشت تأثیرش بر دیگران روی فیلم ثبت بشود. آن نگاه تعاملی که مشخصه‌ی عکس‌های اولیه‌ی اوست، در کارهای بالغ‌تر او، که با یک دوربین قطع متوسط تهیه شده‌اند، بیشتر و عمیق‌تر می‌شود. سارکوفسکی عقیده داشت که وضوحِ فیلم‌های بزرگتر، با هدفِ او برای خاص بودن و اسطوره شدن مطابقت داشت.

دیان آربس. بدون عنوان، 1970 – 1971
دیان آربس. بدون عنوان، 1970 – 1971

اما حتی عکس‌های اولیه‌ی 35 میلی‌متریِ اوراکسپوز یا فلو شده هم حساسیت او را شکوفا می‌کردند. او گفته از چیزی عکاسی می‌کند که آن را «جویده». زنان میان‌سال دلواپس و اهالی سیرک با ظاهری اگزوتیک که او در دهه 1950 با دوربین 35 میلی‌متری عکاسی کرده، دوباره در عکس‌های قطع متوسطش پدیدار می‌شوند. و همین‌طور آن تعامل و شناخت دوطرفه—تا دو سال آخر عمرش، وقتی که دچار یک افسردگی پایدار می‌شود و سوژه و رویکردش تغییر می‌کند.

آربس در این وضع تحلیل‌رفته، دیگر درگیر سوژه‌های عکس‌های کلاسیکش نمی‌شود (سوژه‌های خشم و شهوت). در عوض، شروع می‌کند به عکاسی از کسانی که قادر نیستند نگاه کنجکاو و همدلی‌اش را بازتاب بدهند: معلولان ذهنی، نابینایان و رهگذران بی‌اطلاع. آربس که در دهه 1950 برای مشتری‌ها عکاسی می‌کرد و در خانه‌های فیلم عکس فیلم می‌گرفت، حالا پرده خالی سینما را عکاسی می‌کند.

دیان آربس. سینمای خالی، نیویورک‌سیتی، 1971
دیان آربس. سینمای خالی، نیویورک‌سیتی، 1971

آربس چند هفته قبل از خودکشی، دوست هنرمندش ننسی گروسمن را ملاقات کرد که مشغول تهیه‌ی رابینگ‌هایی[1] از زیپ‌ها و بندهای چرمی بود. دیان که به‌شدت پریشان‌حال بود، از ننسی خواست تا یک رابینگ هم از دست او بگیرد. ننسی گفت: «نه، باید محکم فشار بدهم. دردت می‌گیرد.» دیان جواب داد: مهم نیست. و وقتی داشت آنجا را ترک می‌کرد، به نظر کمی خوشحال‌تر می‌آمد. رابینگ دست دیان دو کار می‌کرد که عکاسی دیگر قادر به انجامش نبود. اولاً، باعث می‌شد او چیزی را حس کند. و ثانیاً، ثابت می‌کرد که او وجود دارد.

پی‌نوشت
[1] rubbing نوعی تصویر روبرداری‌شده است که معمولاً با قراردادن کاغذ روی یک سطح بافت‌دار مثل سکه و مالیدن مداد روی آن حاصل می‌شود. م.
‌* عکس‌ها از سوی مترجم به متن مقاله اضافه شده‌اند.

Source :